یکشنبه 3 مهر 1390 ( هفته 7)
جمعه 1 مهر دومین سالگرد ازدواج منو بابایی عزیزم.... دومین سالگرد ازدواجی که دیگه منو بابایی تنها نبودیمو یه نفر سومی هم بهمون اضافه شده بود ... یه حس عجیبی داشتم.... 2سال از زندگی من با باییت میگذره و من عاشق بابییتمو حالا یه هدیه کوچولو از باباییتم توی دلم دارمو و توی دومین سال ازدواجم با بایی..اونو جشن میگیرم ...خیلی خوشحالم...خیلی زیباد...... برای اولین بار قرار شد با بابایی بریم سونو تا از وجود نازنین تو مطلع بشیم و اینکه ببینیم توی چه شرایطی هستی و چند وقتته و اینها.... خلاصه از شانسمونم جایی که میریم سونو اصلا وقت نمیدی و اینقدر باید بشینی تا نوبتت بشه... یهو ...
نویسنده :
آرزو
18:31



